• تاریخ: شهریور ۹, ۱۳۹۶
  • شناسه خبر: 8593

بیمارستان یا جلاد خانه؟!

این نوشته در جهت شانتاژ و سیاهنمایی نیست؛ نویسنده نیز منکر بهبود تدریجی خدمات بهداشتی نیست؛ بلکه این مطلب سعی دارد تا حرف دل و گله های مردم را با زبان طنز به رشته تحریر آورد. ...

به گزارش نسیم زنجان، محمد جندقی نوشت:

این اولین بار است که درباره بیمارستان های شهر میخواهم مطلبی بنویسم؛ یعنی فرصتش پیش نیامد بود که بنویسم. اما گذشت و گذر پوست به دباغ خانه افتاد و مادر بزرگم در یکی از بیمارستان های شهر بستری شد. بیمارستانی که اتفاقا نامش به نام یک امام عزیز متبرک شده است. احتمالا این اسم های قشنگ را بر روی بیمارستان ها می گذارند تا مردم در ابتدای مراجعه قالب تهی نکنند.  بیمارستان که به خودی خود برای بسیاری در حکم جهنم است، شاید اسم قشنگش تنها چیز قشنگی باشد که در آن بتوان یافت! از اسم قشنگ این بیمارستان هم که بگذریم، احوالات آن بسی زشت و ناپسند بود.

 

 

 

همجواری با بی اعصاب ها

تقدیر بر این بود که چند شبی از برای مراقبت از مادربزرگم میهمان آن جلادخانه شوم. این که می گویم جلادخانه به کسی بر نخورد. چون که حرف دل بسیاری از مردم را می گویم.

چشمتان روز بد نبیند! قطعا گذر خیلی ها به چنین بیمارستان هایی افتاده است.

به حکم تقدیر چند روزی توفیق پیدا کردم تا با پرستاران عبوس که به مثابه میرغضب باشی هر از چندگاهی بر سر مریض بیچاره ظاهر می شدند، مانوس باشم. البته به این بزرگواران حق می دهم که بی اعصاب باشند. آخر شکاف حق الزحمه آن ها با حق الزحمه دکتر جماعت انصافا ناعادلانه است. در مقایسه با کاری که انجام می دهند پول ناچیزی دریافت می کنند. سنگینی کار آن ها نیز با دکتر های بیمارستان قابل مقایسه نبود. دکتر هایی که هر روز صبح می آمدند و با ژست مخصوص از ما بهتران، به بیمار خود سرک کشیده و همچون جنّی که  بسم الله گفته باشند ناپدید می شدند. بعد از ظهر ها هم در مطب هایشان(من می گویم دکان!) کاسبی پر سودی به راه انداخته بودند و بر مریضان نگون بخت خویش فخر  طبابت بی بدیل خویش را می فروختند!

 

 

 

 

عناصر غیر قابل تحمل

غیرقابل تحمل تر از بقیه، دانشجویان پرستاری و پزشکی (من به آن ها می گفتم “دکترچه”) بودند که هر روز صبح به دنبال دکتر ها با هزار فیس و افاده بالای سر مریض حاضر می شدند. مریض بدبخت هم در حکم موش آزمایشگاهی بود! سوزنهای آن ها به مثابه شمشیر جلادان بود که با آن ها مریضان نگون بخت را  در جست و جوی رگهایشان پاره پاره و زخمی می کردند.

دست های مادربرزرگم در اثر رگ گیری های دانشجویانی که سوزن به دست، مشق پزشکی و پرستاری می کردند، ورم کرده و کبود شده بود. به طوریکه با دیدنش جگر آدم کباب می شد!

 

 

 

 

 

استثمار بیمارستانی

افراد دیگری که با آن ها نیز مانوس بودیم کارکنان خدماتی بیمارستان بودند.

باید گفت که اصلا اعصاب خوش برای آن ها تعریف نشده بود. حق هم داشتند که عصبانی باشند. من معنای واقعی استثمار را در بیمارستان دیدم. قشری که از همه بیشتر زحمت کش می کشیدند. از پاک کردن چرک ها و کثافت هایی که به قدری مشمئز کننده بود که اصلا نمی شد از چند متری آن ها رد شد بگیر تا حمالی و از این کارها. حقوقی هم که دریافت می کردند به قدری ناچیز بود که بتوان نام آن را استثمار نامید. کارکنانی که بخش خصوصی از آن ها بیگاری کشیده است و مقداری حقوق ناچیز به آن ها می دهد تا بخورند و نمیرند! حال میفهمیدم که له شدن زیر چکمه های سرمایه داری یعنی چه. حتما جدای از مصائب کاری خود در بیمارستان، هزار و یک مشکل در زندگی شخصی خود داشتند. چند روز قبل، یکی از آن ها را دیدم که داشت از فرط فشار های روانی گریه می کرد. می توانستم جولان دادن فیش های نجومی و اباطیل و چرندیات آقا زاده ها که ما ژن مرغوب داریم و چنین و چنانیم را کاملا حس کنم. چاره ای نبود جز اینکه صرفا تاسف بخورم.

 

 

 

 

اتاق مرگ

در آن بیمارستان، اتاق هایی بودند با عنوان اتاق عمل! البته رسما اتاق مرگ بودند!

آخر چه بگویم! آدم سالم اگر در این بیمارستان ها بستری شود به هزار مرض گرفتار می شود. اگر از قضای روزگار  عمل جراحی نیز شود، قطعا عفونت های عجیب و غریب پس از چند هفته دمار از روزگارش در می آورند.

در اتاق مجاور ما، خانم میانسالی برای عمل کیسه صفرا به آن جا آمده بود. پسرش مضطربانه این ور و آن ور می رفت و فحش و نفرین حواله دکترها می کرد. از او پرسیدم مگر چه شده که انقدر شاکی است؟ گفت: دکتر ها مادرم را جواب کرده اند. ادامه داد: برای یک عمل ساده بلایی سرش آوردند که بدن سالم عفونت کرد. کار به آمبولی کشیده. الان هم می گویند که  خواست خداوند مرگ مادر بیچاره است و طفلکی دکتر معالجش بی تقصیر است و از این اباطیل. پیش خودم فکر کردم حتما دکتر معالجش از همان قسم دکترهایی نابلدی بوده است که در اتاق عمل  تیغ بدست گرفته بود و مشق پزشکی و خدمت به مردم می کرد!

نکته جالب، زرنگ تشریف داشتن مسئولین بیمارستان های دولتی است. پیش از هر عملی شمشیر را از رو می بندند و برگه ای می دهند که تا امضایش نکنی از عمل جراحی خبری نیست. آن برگه در اصل رضایت نامه مرگ است. یعنی مریض اگر هر بلایی سرش بیاید و بمیرد رسما هیچ پیگیری خاصی نمی توان کرد.

مادربزرگم را سه بار عمل کردند که یکی از آن ها اشتباهی بود! یک پرستار چند روز پس از عمل سرو کله اش پیدا شد و گفت دکتر در عمل اول دچار اشتباه شده و یک بار دیگر باید عمل بشود. آن جا بود که صابون دکتر نابلد به تن ما هم خورد.

 

 

 

ژن مرغوب ها

یادم نمی رود آن سرپرستاری را که مرا به گوشه ای کشاند و گفت: ببرید و در بیمارستان خصوصی بستری اش کنید. اینجا آدم های سالم را حواله سردخانه می کنند، چه برسد به پیر زن مریض!  پرسیدم با کدام پول؟!

مسئولین ما سال هاست که در سخنرانی ها و میتینگ های خود شعار برقراری عدالت اجتماعی و مبارزه با نابرابری ها را سر می دهند. اما حالا قضای روزگار این چنین شده که کسی که پول دارد برود بیمارستان خصوصی لای پر قو مداوا شود.آخر ژن آدم سرمایه دار مرغوب است و حیف است که به این زودی ها بمیرد!

آن که هم پول ندارد چشمش کور و دندش نرم! بیاید بیمارستان دولتی تا زیر تیغ دکتران نابلد زجر کش شود و چند صباحی زودتر از فرا رسیدن اجل مسما، به دیدار اجل معلق نائل شده و جان به جان آفرین تسلیم کند.

نه جانم! ما که پول بیمارستان خصوصی را نداریم، همان بهتر که به زیارت امامزاده سید ابراهیم رفته و هزار و یک نذر کنیم تا آن حضرت عنایتی کرده و بلکه مریضمان از این مهلکه جان سالم به در ببرد!